spacer

مشق شب

spacer

Thursday, January 30, 2003

تفاوت یک پیامبر با یک شاعر این است که پیامبر انچه را که می اموزد می زید
شاعر چنین نمی کند می تواند اشعاری عالی درباره عشق بنویسد
.............. و در همان زمان زندگی خود را بی عشق ادامه دهد
اگر کسی بپذیرد که عاشق نباشد سرانجام به کسی تبدیل می شود که عاشق شدنش
نا ممکن است هنر تلاش برای تجربه چیزی است که نوع بشر دوست دارد در تمام
ادوار زیبایی را دوست داشته ایم نه فقط هر انچه زیباست خوب است که هر انچه
خوب است زیباست..............
(از خاطرات ماری )



Friday, January 24, 2003

.................تو نمی توانی کسی را مجبوربه دوست داشتن خود کنی
فقط میتوانی شخص دوست داشتنی ای باشی
بقیه به ان شخص بستگی دارد که ارزش تو را تشخیص بدهد



Wednesday, January 22, 2003

از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم
دارم به دل هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم



Monday, January 20, 2003

چون عشق اشارت فرماید قدم براه نهید گر چه دشوار است و بی زنهار این طریق
و چون بر شما بال گشاید سر فرود اورید به تسلیم
اگر چه شمشیری نهفته در این بال
جراحت زخمی بر جانت زند
و ان هنگام که با شما سخن گوید یقین کنید کلامش را...............



Saturday, January 18, 2003

چیزی به تحفه نمی دهم عشق مگر خویش را
و نمی ستاندم مگر از خویشتن
نه بنده تملک است نه سودایی تصاحب
که عشق را عشق کفایت است و نهایت


********************************************

دل سپردن ............اری حکایتیست دلپذیر لاکن دل را نشاید به اسارت دادن!!!!!!!!!!



Tuesday, January 14, 2003

" من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد، آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد."



Monday, January 13, 2003

گر اخرین فریب تو ای زندگی نبود................ اینک هزار بار رها کرده بودمت
زان بیشتر که باز مرا سوی خود کشی.................. در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت
هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید............... اغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست................. اما در این فریب فسونها نهاده ای
در پشت پرده هیچ نداری جز این فریب.................... لیکن هزار خانه بر اندام او کنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت................... او را طلب کنی و مرا رام او کنی
در دام این فریب بسی دیر مانده ام.............. دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی دریغ! که چون از تو بگسلم........ در اخرین فریب تو جویم پناه خویش
(شعر از نادرپور )



Sunday, January 12, 2003

صدایم کردی تا بدانم نمی شنوم
نگاهم کردی تا ببینم که هیچ نمی بینم
و مرا از دنیایم ربودی
تا بخندم.......اگر چه کار من گریستن است
ولی تو...........تو مجبور نیستی بخندی
اگر................می خندی
مرا بگذار تا بگریم..........
اگر من......... می خندم...........
برای این نیست که براستی شادم
هر خنده من
عصیان و انفجار بغض من است
حال تو بخند
بگذار همه در جنب و جوش باشند
انچه من میخواهم
با هیچ گریستن
و از هیچ گریستن است
که همواره انرا داشته ام



Thursday, January 09, 2003

وقتی کنار رودخانه بودم
نگاهم به قله بود
وقتی به قله رسیدم
محو تماشای رودخانه شدم

**********************************

فرهاد
نقش خویش!
به کوه کند
شیرین بهانه بود

دیوارها بلند
دیوارها سیمانی
حصارها تو در تو
اینجا جز صدای کلاغ صدای هیچ پرنده ای نمی اید
دلم برای صدای گنجشک ها تنگ شده
اتاقی کوچک
اتاقی ساکت
اینجا از هیچ روزنه ای نوری نمی تابد
دلم برای پنجره تنگ شده
دلم برای موسیقی تنگ شده
گنجشک ها .پنجره . موسیقی و من دوستان قدیمیم
دلم برای دوستان قدیمی تنگ شده!!!!!!!!
04Jan2003,Kordan

امدی؟؟
امدی؟؟
اره.......اومده .....
چه شب زیبایی!
چه مسرورم امشب...

موسسه خیریه توانبخشی معلولین ذهنی تهران مقدم مهمانان محترم را گرامی می دارد
یه جمع دوستانه........یه جمع صمیمی.....چهره های مهربان رو تو لابلای انها زیاد می شد دید
این دومین برنامه گروه صهبا بود ....دومین بار بود که این عزیزان شادی رو به دلها و خنده رو به لبان انان می بخشیدند
جای همه شما ایثارگران دیشب اونجا خالی بود البته تا فردا شب این برنامه ادامه خواهد داشت
به امید دیدار



Friday, January 03, 2003

سيم بريده سازم را
دوباره تعمير مي كنم
با شيوه اي تازه دوباره مي حوانم
سرود قديمي عشق را
با دسته اي بنفشه
باغ را
از خواب زمستاني
بيدار مي كنم
كابوس بلبل را
با بوي گل سرخ
به رويا بدل مي كنم
و
كنار تو مي نشينم
چشمانت تقويم روز هاي گذشته است
روزهاي تلخ
اين روزها را
از نگاه تو چگونه جدا سازم؟

××××××××××××××××××××××××××

مسافر خسته نشست
با كولباري از غم و شادي
خنده و حسرت
شهامت و ترس
گفتم چرا لبريز از تضاد؟
گفت: زندگي ابنست!!!!!!!!!!

××××××××××××××××××××××××××



Thursday, January 02, 2003

بند به پایم زدند که بمانم
گسستم و رفتم
تو بال دادیم برای رهایی
رها گشتم و ماندم

********************************

اواز بلبل امروز
اواز هر روزی نیست
دیروز برای! گل می خواند
امروز به یاد! گل
به یاد گل!

******************************

امشب شب زانویه است!!!!
سال نو مسیحی بر شما مسیحیان مبارک......
امشب بهانه ای است برای شاد بودن و دور هم جمع شدن.........بنا به عادات و رسومات گذشته ......
خانه تکانی...تهیه لوازم نو....لباس نو ........شیرینی و اجیل............میز شام انچنانی..
ولی در چنین لحظاتی چه خوب است به یاد دخترک کبریت فروش هم باشیم ........
به یاد پیرزنی که به تنهایی منتظر پاپانویل پای شومینه نشسته و بالخره امسال هم موفق نمیشه پاپانویل رو ببینه...
به یاد....................
صدای موزیک...........رقص و.......بوی شراب و..........هیچ کدام باعث نشد که به کبریت فروش و مادر بزرگ تنها و/
فکر نکنم
به امید روزی که خوب ببینیم و بی تفاوت از کنارش نگذریم
30ِDec2002,Tehran


spacer